أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
111
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
مقام بايد كردن كه ما را عادت چنين رفته است كه هرگه از مدينه بيرون شديم مصاب و مغلوب بوديم و هرگاه كه بمدينه مقام كرديم و ايشان بما آمدند غلبه و ظفر ما را بودى و تو در ميان ما نبودى اكنون چون وجود تو است در ميان ما البتّه ظفر ما را بود اگر آنجا مقام كنند آن مقام و منزلى بد است و اگر در مدينه آيند ما در روى ايشان كارزار كنيم بتيغ و نيزه و زنان و كودكان از بامها به سنگ و تير و اگر بروند خائب و خاسر باشند رسول را صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين رأى نيكو آمد بعضى صحابه گفتند : يا رسول اللّه اين سگان را چندين محلّ باشد كه ما از قتال ايشان تقاعد كنيم تا گمان برند كه ما بترسيدهايم ؟ ! نعمان بن مالك گفت : يا رسول اللّه مرا از بهشت محروم مگردان كه به آن خداى كه ترا بحقّ بخلق فرستاد كه چشم بر آن نهادهام كه ببهشت روم رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : بچه چيز ؟ - گفت : به آنكه گواهى دهم كه خداى يكى است و تو رسول اوئى و از كارزار نخواهم گريخت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : صدقت ؛ راست گفتى ، آن روز او را بكشتند رسول را مىبايست كه كارزار در مدينه باشد جماعتى كه ايشان را شهادت مىبايست الحاح كردند تا رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درع در پوشيد چون رسول درع بپوشيد پشيمان شدند و گفتند : خطا كرديم رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : چون زره بپوشيدم جز از رفتن رأى نيست هيچ پيغمبر را نشايد كه سلاح در پوشد و كارزار ناكرده سلاح از خود جدا كند و مشركان چهارشنبه و پنجشنبه مقام كردند رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روز آدينه بيرون شد پس از آنكه نماز آدينه بكرد بامداد روز دوشنبه بشعب احد آمد نيمهء شوّال سنهء ثلاث من الهجره و كارزار كردند خداى تعالى ميگويد كه : ياد كن اى محمّد چون بامداد بيامدى از اهلت ، گفتهاند : از خانهء عايشه آمد و ميساختى و راست ميكردى جايهاى كارزار را ؛ حكايت آمدن رسول است و تسويهء صفوف و هر يك را بجاى خود بداشتن ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وعدهء ظفر داده بود قوم را اگر صبر كنند و ثبات نمايند . عبد الله مسعود گويد كه : ما را رسول خداى گفت : اخرجوا على اسم اللّه تعالى ، بيرون شويد بنام خداى ، ما بيرون شديم و صفهاى دراز بايستاديم شعبى بود از پس پشت ما اگر گشاده بودى دشمن از آنجا بما راه يافتى پنجاه مرد انصارى را آنجايگاه بداشت و آن شعب بديشان سپرد و يكى را از ايشان بريشان امير كرد و گفت : اگر ما را مثلا جمله بكشند شما اين جايگاه رها مكنيد كه دشمن از اينجا